تبليغاتX
♥ ســــــکوت ♥ - خاطره ها ...


♥ ســــــکوت ♥

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.


من امشب در کنار خاطراتم مانده ام ....

تنها، با تجسم ان روزهاي سبز...

سرمست از بوي عشق، به بهار سفر کردم . بر روي گلبرگهاي شقايق هاي وحشي لطافت

روحت را يافتم. نسيم دلنواز بهاري، عطر وجودت را در بند بند وجودم پخش کرد. با صداي

چلچله ها، مدهوش اواي لطيف احساست شدم. واله و شيدااز عشقت، مجنون وار سري به

دشتهاي سرسبز زدم تا شايد بتوانم چيزي در بهار بيابم که نشاني از تو نداشته باشد.

تنها چيزي که يافتم خودم بودم که نشاني از تو نداشت اما خود تو بودم...سالهاست که بهار مي ايد

و مي رود ...اما تو با هر بهار آمدي و با بهار نرفتي . ماندي و من تنها غم رفتن بهار را داشتم . در

قاب خالي ديروز، تکرار زيبايي هاي امروزم را جستجو مي کنم

و مي بينم که آمدنت ، امروزم را از ديروزها، با رنگ قرمز نقاشي کرده است.       

نقاشي که در امتداد جاده سپيدش تنها تو هستي و بس...

پس چقدر زيباست که بگويم:

مثل روزهاي ماندگار...

مثل سکوت...

مثل نگاه...

سرزده آمدي.... به مانند سکوت سرزده بر دروازه ممنوع قدم مي گذاري و بيداري زندگي را با

مشتي آب به صورتم مي پاشي

مرا به رويايي تازه فرا مي خواني

به رويايي که هيچ تکاني نتواند آن را از فضاي سبز لحظاتم دور کند

باور نمي کنم انتهاي جاده، پايان قصه من و تو باشد.

جاده ای که در آن، حس نگاهي، غرور لبخندي و ماتم اشکي مانده است.

درست حدس زدي، روياهايم بي تو ناتمام مانده اند و عشقم به تو جاودان...

خاموشم...اما در حافظه ام قفسی ست، که پرواز را از من می ربايد .پاهايم به زنجير زمان قفل

می شود.

از قعر ابرهای شيشه ای نگاهت می کنم اما پيش از اين دستهايت را در حوالی دريا گم کرده ام.

دستهايي كه تمامي آوازهاي خوش  زندگی را برايم به ارمغان آورد .

چقدر دلم براي آهنگ طپش قلبي آرام تنگ است . 

راستی تو بگو در كجاي تابلوي زيباي زندگي مني؟

 

نوشته شده در Sat 9 May 2009ساعت 14:48 توسط ... یه دوست ...| |


Design By : Night Skin