♥ ســــــکوت ♥
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.
قسم به اميد حقيقت، نه قصه هايي بود که با "يکي بود يکي نبود" شروع مي شد، و نه کلاغه که به خونش نرسيد... انگار نه انگار که اين اتفاقها سالهاست که فريبت داده اند... آیا روزي کسی خواهد گفت که کجاي بازي اشتباه کرديم؟ همه چيز را جمع کردم. يکي يکي. خنده ها، گريه ها و تنهايي ام را که انگار سالها توي اين اتاق زنداني مانده بود. همه را گذاشتم توي چمدان آبي و درش را محکم تر از هميشه بستم. چشم هايم را مي بندم و قاصدک سفيد را مي بينم. از خوشحالي فرياد مي زنم: قاصدک...!!!!! باد سنگدل شده بود. همه چيز را از بين مي برد.ديگر با قاصدکها دوست نبود و شاخه هاي محبت را مي شکست.به اسمان کاري نداشت و ديگر گلبرگ رزها را نوازش نمي کرد.شبي خاموش بود.قاصدک از خانه ي ظلمت پوش بيرون امد. بايد پيغامش را مي رساند. پيغامش مثل هميشه نبود پيغامش حرف دل بود که بايد ان را به مقصد مي رساند.چاره ي ديگري نداشت . خود را به باد سپرد. اما باد ان را به سمت دريا برد.قاصدک نگاهي ملتمسانه به ستاره کرد اما از دست ستاره کاري بر نمي امد.باد قاصدک را به دست امواج سپرد و انهاهم قاصدک را به اعماق دريا فرستادند.قاصدک حرفهايي داشت ... می خواهم خود را از خودخواهی ها ، از میان خواسته های به ارث برده ، از قوم بنی اسرائیل ، از میان غرور دل بیابان گردان و از میان ادعای فرعون بودن مردم رهایی بخشم و حرفهای نگفته ام را بگویم. نمي دانم از غصه هاي دل خود بنويسم يا از غم هاي دل پاييزي تو ؟فقط اين را مي دانم تو مثل شبي مي ماني که چادر پر ستاره اش را گم کرده !از انتظار چه بگويم ؟ خسته از اين واژه ي تکراري ام !چه دلگيرند روزهايي که بين من و تو فاصله به جاي سلام نشسته !و چه بد است وقتي ديگر نمي توانيم مثل آن روزها خاطره ها را ياد کنيم و در نگاه سپيد عشق غرق شويم نمی دانم !فقط خواستم بنويسم...... می خواهم با تو حرف بزنم ، با زبان پرنده های بی پناه . اصلا می خواهم حرفهایم را در شفافترین قطرات باران بریزم و تقدیمت کنم می خواهم بگویم من از تنهایی متولد شده ام و در غربت ایستادگی درخت را آموخته ام .از ساکنان زمین تو را برگزیدم . تو دیگر رفته ای برای همیشه تا ابد.... به آسمان بگو ، که چگونه دل تنگی هایم را با رنگ کلاغ سیاه کردم تا نتوان آن ها را خواند. و چگونه آرزوهایم را به رنگ آبی نوشتم تا هر بار که آسمان را نگاه می کنم آرزوهایم را ببینم .چشم انتظار در جاده تلاش گام بر می دارم تا روزی آرزوهایم را که در قلب آبی آسمان پنهان کردهام رنگ واقعیت به خود بگیرد.آری با آسمان حرفها دارم . نفس هايم به شماره مي افتند .کوتاه. ممتد. لرزان. از لابه لاي شاخه هاي تنهايي به آسمــــــــان نگاه ميكنم به خورشيــــــد که با گام هاي لرزانش به سمت غروب شناور است. قطره هاي بــــاران با ضرب هاي ناموزون آرامش ساييدهء لحظه هايم را لمس ميکنند . هنوز نام تو در کوچه پس کوچه هاي ياد بيداد مي کند و شب هاستاره اي کم سو به ياد گذشته چشمک مي زند و گه گاهي شب ها سینه آسمان را مي شکافد... هنوز پرواز پرنده ها سکوت شب را مي شکند و رهگذري از دور دست هاي آواز مي خواند و کسي مي گريد ... اما ؛ صدايش در خنده هاي تقدير گم مي شود اگر بهترين دوست نيستي لااقل بهترين دشمن باش اگر غم خوار نيستي لا اقل بزرگترين غم باش هر چه هستي هميشه بهترين باش چون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند پس در بدترين خاطرات بهترين باش!!! اين روزها قاصدک ها...پشت پرچين به سايه ي خيال مي انديشند!خبر قبل از عروج تکراري مي شود!و فرشته ها...قبل از بال زدن خسته!! غروب شد خورشيد رفت.آفتابگردان دنبال خورشيد ميگشت ..ناگهان ستاره اي چشمک زد...آفتابگردان سرش را پايين انداخت.آري....گلها هيچوقت خيانت نميکنند!!! چمدان آبي را بر مي دارم و مي روم. اما حالا فقط يک آرزودارم: کاش اين را بخواني. چشم هايت را باز کني و ببيني. موقع خواب سخت پا پيچ پدر بود و از او ميپرسيد : زندگي چيست پدر ؟ پدرش از سر بي ميلي گفت : زندگي يعني عشق دخترك با دل پر شوري گفت : عشق را معني كن پدرش جواب داد : «بوسه گرم تو بر گونه من ... » دخترك خنده بر آورد ز شوق گونه هاي پدرش را بوسيد ز آن پس گفت : پدر عشق اگر بوسه بود بوسه هايم همه تقديم تو باد سكوت ، صداي آفرينش است گوش كن به نغمه دل انگيز شكوفايي يك عشق در لابه لاي بوته هاي سبز و تازه زندگي نگاه كن ! جوانه در سكوت ميرويد و گل ، در سكوت ميشكفد ... و تو نيز اينگونه ! در غوغاي غربت و تنهايي ام با شكوه روييدي ... به خانه كوچك قلبم ، مهربان خوش آمدي
قسم به يگانگي خداوند باد و بيد
من که به روي خودم نمي آورم٬ گاهي به جاي همه ي فکر و خيال ها لبخند تلخي مي زنم که مثلا خدا هست و لابد اتفاقي خواهد افتاد . . .
انگار نه انگار که ترانه هاي «دوستت دارم»٬ تنها لبخندي گذرا شده است؛ بر دهان کساني که مي خواهند چيز هاي ديگري بشنوند...
همان بهتر که خودت رابه کوچه ي روزهاي نيامده بزني، ثانيه ها را تا انتهاي تنهايي بشماري و به خواب عميق دوست داشتن بروي . . .
آسمان هم انگار دلش مي خواست که من بروم. نه ابري، نه باراني...
ياد تمام آنچه كه بود و ديگر نيست پلك هايم را سنگين ميكند به آسمــان نگاه ميكنم تا بدانم ستاره ها چگونه فرو مي افتند خاك مي شوند تا ببينم انسان ها چگونه خاطره ميشوند.
و خاطره ها چگونه فراموش.. دستهاي بيرحم انتظار برصورت پريده رنگ اميد سنگ ميكوبند و من آرام از ميان اين هياهوهاي ديوانه وار آخرين خشكيده برگ خزان آرزوهايم را در آغوش ميكشم. ميلرزم از سرما در انجماد مبهم بادهاي ويراني كه گويي سال هاست تيک تاک غليظ انتظار رهايي را به دوش ميکشند اينك انگار سالهاست از دست داده ام ديروز و امروز و لحظه هايم رااينك انگار قرن هاست سنگيني اين اشك هاي سيماني بر گونه هاي خسته ام چنگ ميزند اينك انگار من نيستم تاريكي ست سرماست شب است. و سكــوت. .
| Design By : Night Skin |


