تبليغاتX
♥ ســــــکوت ♥


♥ ســــــکوت ♥

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.

توي اين يك سالي كه با شما بودم عادت كردم به خيلي چيزها، به بي حوصلگي، به رفتن ها
و آمدن ها، به اعصاب‌هاي خورد، به دعوا و آشتي‌ها، به نامهرباني‌ها، فراموشي‌هاي موقت و دائم، ... و به خداحافظي. خداحافظي و رفتن هاي دوستان، به نديدن و غريبه شدن، شايد هم به نزديك شدن .
امروز هم يكي از همين روزهاي خداحافظي است .هرچند اين خداحافظي با باره هاي ديگه فرق مي كند. اين بار خداحافظي نه از بي حوصلگی است و نه از نداشتن وقت . نه از ...  .
 خداحافظي از سر اجبار است .
تو این چند سالی که وبلاگ نوشتم ( از سال 84 ) دوستای زیادی داشتم . دوستانی که واقعا مرام دوستی رو بجا آوردن . دوستانی که اطلاعات و معلومات خودشونو برام به یادگار گذاشتن . دوستایی که راه و روش درست زندگی کردن رو به من آموختن . دوستایی که تو بد ترین شرایط زندگی همراهیم کردن  از همه ممنونم و تشکر میکنم .
با خیلی از افراد با اینکه
نه میشناختمشون و نه دیده بودم حسابی دوست شدم .
به خیلی ها هم بدی کردم ( بدی ؟ ) به نظر من به سلاحشون بود  .
امید وارم همتون منو به بزرگی خودتون ببخشید و عفو کنید
.

یه روز اومدم و از سکوت نوشتم .
یه روز از تنهایی
یه روز از مرام و معرفت
یه روز از عشق
یه روز از کینه
یه روز از اینکه عشقی وجود نداره اینا همش بهونس
امروز هم از خداخافظی
ولی دوستان خوبم یه نصیحتی رو از من داشته باشید :
با احساستون تصمیم نگیرید . با عقل پیش برید تا تصمیمتون درست و با حساب از آب در بیاد و دو فردای دیگه حصرت اونو نخورید .
شاید چند هفته دیگه یه سر اومدم تو وبلاگ و نظرات شما دوستان رو خوندم .
شاید یه روز وبلاگ رو حذف کردم تا یا آوری روزهای گذشته ام نباشه  .
شاید ...
شاید ...


 

ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ

غریب واره دیر آشنا خداحافظ

به قله ات نرسانید بخت کوتاهم

بلند پایه بالا بلا خداحافظ

تو ابتدای خوش ماجرای من بودی

ای انتهای بد ماجرا خداحافظ

به بسترت نرسیدند کوزه های عطش

سراب تفته چشمه نما خداحافظ

میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم

بگو سلام بگویم و یا خداحافظ

قبول می کنم از چشمهای معصومت

که بی گناه ترینی ولی خداحافظ

اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا

ولی برای همیشه تو را خداحافظ  .

 


 
نوشته شده در Wed 16 Sep 2009ساعت 12:53 توسط ... یه دوست ...| |

هوالمحبوب

به یادت و برایت :

دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!

نمی دانم چرا
وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین
نگاه می کنم،
پرده ی لرزانی از باران و نمک
چهره ی تو را هاشور می زند!
همخانه ها می پرسند:
این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،
که در بام تمام ترانه های تو
رد ِ پای پریدنش پیداست؟
من نگاهشان می کنم،
لبخند می زنم
و می بارم!

نوشته شده در Wed 16 Sep 2009ساعت 12:26 توسط ... یه دوست ...| |

خدایا کفر نمی‌گویم،

                         پریشانم،

                                چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

                  مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

           خداوندا!

    اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

                                       لباس فقر پوشی

                                                 غرورت را برای ‌تکه نانی

                                ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

                    و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

                        به سوی ‌خانه باز آیی

                            زمین و آسمان را کفر می‌گویی

                    نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

                   تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

                     لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

                               و قدری آن طرف‌تر

                   عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

 و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

        زمین و آسمان را کفر می‌گویی

                                         نمی‌گویی؟!

خداوندا!

                اگر روزی‌ بشر گردی‌

                           ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی  ...

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

  

 

نوشته شده در Tue 8 Sep 2009ساعت 9:24 توسط ... یه دوست ...| |

نوشته شده در Wed 2 Sep 2009ساعت 14:53 توسط ... یه دوست ...| |


خدای مهربان من !
برایت نامه ای از جنس دل تنگ خود می نویسم .
کلام نورانی تو را از چشمه روشنت ، قرآن ، خواندم .
و اکنون حرفها با بغضم در گلو مانده .
چه بگویم ؟ می دانی ؟ واژه ها یاریم نمی کنند .
خدایا ! گفته اند :« آن هایی که در زمان آینده زندگی می کنند با ایمان ترین انسانهایند ».
خدای من ! ما را می گویند ؟
ما که این همه در حق همه ظلم می کنیم و پا بر حق می گذاریم و جلوی مهر بی حد تو نامهربانیم .
ما که هیچ توجه نداریم که چقدر کوله بار گناهانمان سنگین شده و پاک فراموش کرده ایم  تنها ، مسافرانی هستیم در این دنیا ، و مقصد ، سرای آرامش است ، البته اگر مومن باشیم . ما که دلمان را غبار بی عدالتی گرفته .
خدای من ! اینقدر خودمان را گرفتار دنیا کرده ایم و اینقدر خود را در بند دنیا زنجیر کرده ایم که یادمان رفته روزی خواهیم رفت .
کلام نافذ تو را اگر هم بخوانیم توجهی نمی کنیم به آن . دیگر تفکر کردن درباره آنها که بماند . وای بر ما و حال بد ما .....
خدایا ! این که از عذاب و قهر تو نمی ترسيم شجاعت نیست و من خوب می دانم . اما چرا نادیده می گیريم سخنانت را ؟ فکر می کنم بیش از حد در گرداب دنیا دست و پا میزنیم و طولی نخواهد کشید که غرق شویم . ببخشمان که خوبی های تو را نادیده می گیریم . زیرا که نادانیم و تنها پس از مرگ آگاه و هوشیار خواهیم شد .
دیگر بغضم می ترکد و ناتوان میشوم از گفتن ، اما تو حرف دلم را می شنوی .
می ترسم از خشم تو . تو که اینقدر لطیف و مهربانی ، چگونه خشمگین می شوی؟
اما در این مهمانی زیبای تو می دانم که کوچکترین چیزی از نظر تو پنهان نیست و این تویی که همیشه به من آرامش عطا می کنی . با نام و یاد تو قلبم آرام میگیرد . این روز ها بیشتر به یاد مرگ هستم .
خدای عزیز ما ! یاریمان ده که قبل از آن که مرگ ما فرا رسد از خواب غفلتمان بیدار شویم و مومن به تو باشیم و سبک و در کمال آرامش و با قلبی صاف و آرام به سوی تو بیاییم . یاریمان ده تا کلام زیبای تو را درک کنیم و به کار بندیم در زندگیمان .
این روزها دلمان هوای عطر باران دارد .
بریز بر سرمان باران رحمتت را .
دستمان را بگیر ای پروردگار بسیار بخشاینده ي ما ..... 
 
 
نوشته شده در Wed 2 Sep 2009ساعت 9:11 توسط ... یه دوست ...| |

الهی

 نصیرمان باش تا بصیر گردیم

بصیرمان کن، تا از مسیر بر نگردیم

آزادمان کن، تا اسیر نگردیم

الهی

خوشم که معبودم تویی، خرسندم که مقصودم تویی

نه دوری که نخوانمت، نه مستوری که نبینمت، نه مجهولی که نشناسمت.

الهی

کینه را از سینه ام بزدای

زبانم را از دروغ وتهمت نگه دار

اگر نعمتم بخشیدی، شاکرم کن

اگر به بلا افکندی، صابرم کن

اگر آزمودی پیروزم کن، امروز را بهتر از دیروزم کن

الهی

تشنه جانیم وسوخته دل

سیرابمان کن که از عطش نسوزیم

بینایمان کن که تا دیده به سراب ندوزیم

الهی

تا ما را اهل «ضمیر» نکرده ای «ظاهر» مکن

ما را بخر، آنگاه ببر

تو را به مرادی پذیرفته ایم، ما را به مریدی بپذیر

الهی

امیران کشور دل به درگاهت حقیرند

اسیران بت نفس، به یاریت حقیرند

ما را امیر کشور دل کن، تا اسیر فرعون نفس نشویم

گاهی تو را گم می کنیم، مددی تا خویش را گم نکنیم

الهی

کشتی بر دل می نشیند وموعظه بر دل

هر که به خلوت حضورت راه یابد، کامل گردد

بخوان، تا دل به پای سر آید

الهی

بارمان گناه است ویارمان تویی

اگر گریه سود می بخشد، این دیدگان پر اشک

اگر سجده، دریای رحمتت را به جوش می آورد، این چهره ی نهاده بر خاک

اگر توبه سبب ساز طهارت جان وآمرزش عصیان است، این دل شکسته واین جان سوخته

ما را کوچک کن تا بزرگ شویم

ما را به خودمان وامگذار

عنان روحمان را به شیطان مسپار

بخواه تا بخواهیم

بطلب، تا فاصله ها را بکاهیم

                                          برگرفته از کتاب دعا. جواد محدثی

نوشته شده در Wed 12 Aug 2009ساعت 8:18 توسط ... یه دوست ...| |

چند صباهیست هنگام غروب ، دلم می گیرد و من در هوای گرفته غروب به آینده

نه چندان دور خویش می اندیشم .

مرگ اولین مقوله ای است که انسان را به فکر فرو می برد

که آیا مرگ ترسناک است؟

هر روز غروب خورشید می میرد و دوباره وقت سحر زنده می گردد

همینطور یک درخت پائیز می میرد و دوباره بهار زنده می شود

شاید هم یک انسان بعد از مرگش سالهای سال در خاطره ها و دلها باقی

بماند و فراموش نشود و نمیرد .

و من میدانم روزی فراموش خواهم شد، و دیگر کسی نوشته هایم را

نخواهد خواند .

و صدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید و دیگر قلمم مرگ و فراموشی را

تفسیر نخواهد کرد .

من فراموش میشوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره چوبی اطاقم را

نخواهد شنید و برای دیگران نیز نخواهد گفت .

من می روم و فراموش می شوم و فراموشی مانند هیولایی مرا در خود

می بلعد .

آری! فراموشی بسیار ترسناک است حتی از خود مرگ .

و من هر غروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت تا بدینسان بتوانم .

فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شاید فراموش نشوم .

فراموش شده ای بی گناه ...

 

نوشته شده در Sun 2 Aug 2009ساعت 10:6 توسط ... یه دوست ...| |

        

          هستم ولي حوصله ندارم....


نوشته شده در Tue 28 Jul 2009ساعت 14:47 توسط ... یه دوست ...| |



کلمه عشق را از گیاهی گرفته‌اند به نام عشقه که ریشه‌های این گیاه آن قدر درهم و پیچیده می‌شود که دیگر امکان جدا کردن آن ریشه‌ها از هم نیست عشق که در بار نخست در دربار و کاخ‌های پادشاهان و اشراف جا افتاد و میان شاهزادگان و اشراف‌زادگان رواج داشت و شاید تا به حال نتوانسته‌اند که کلمه عشق را معنا کنند گر چه تا به حال صدها معنا برای آن در نظر گرفته‌اند اما به راستی عشق به چه معناست؟ عشق‌هایی که در تاریخ از آنها یاد شده است و عشق‌های که در جهان امروزین و به خصوص جامعه ما وجود دارد چه تفاوت‌هایی می‌تواند داشته باشد؟ عشق لیلی و مجنون اوج گذشت، فداکاری، ایثار اوج صداقت و در پایان رها شدن در عشق خدایی را به تصویر می‌کشد و عشق امروزین اوج خودخواهی، اوج نقش بازی کردن، اوج حسادت، اوج در تملک قرار دادن دیگری است و این تفاوتی است که در طول تاریخ به وقوع پیوسته است. در عشق‌های امروزین طرفین درصدد هستند که دیگری را در تملک خود قرار دهند و دیگری را وادار کنند آن‌گونه که وی می‌خواهد زندگی کند با توجه به ساختار مرد سالاری جامعه‌ی امروز ایران این مردها هستند که بیشتر در تلاش هستند معشوقه‌های (زن‌ها) خویش را در تملک قرار داده و با نگاه دیکاتورانه دیدگاه مستبدانه خود را در کلمات زیبا و عاشقانه به معشوقه‌های خود تحمیل کند. و در این داد و ستدهای عاشقانه مرد می‌کوشد که معشوقه خود را آن‌‌گونه که خود دوست می‌دارد وادار به پذیرش خواسته‌های خود کند. مرد به عنوان عاشق و انتخاب کننده به خود جرأت می‌دهد که در مورد پوشش معشوقه اظهار نظر کند و زن‌ها (معشوقه‌ها) نیز شاید از این موضوع خوشحال می‌شوند که یکی آنها را مورد توجه قرار داده. غافل از این‌که این روش زندگی در اصل برای دیگران زیستن است. و مرد می‌کوشد حتی در مورد این‌که با چه کسی حرف بزند چگونه بخندد با کسی نخدد به کسی نگاه نکند، و وقتی پازل‌های این موضوعات را در کنار همدیگر قرار می‌دهیم به این نتیجه می‌رسیم که این به نوعی یک بیماری است این یک سادیستم است نه یک عشق، عشق‌های آتشین فرد همان‌گونه که به یک‌ باره در دل او به وجود می‌آید.
همان‌طور نیز از بین می‌رود با توجه به این‌که بیشتر پسرها با این احساس که کمبود محبت دارند و داشته‌اند به دنبال تکیه‌‌گاهی از محبت می‌گردند و این تکیه‌گاه دختری است که آنان شکار می‌کنند و تا مدتی او را وادار کرده که آن‌گونه که او می‌خواهد زندگی کند و این در اصل دیگر آزاری است. دختر در این جامعه بیشتر انتخاب شونده است و مجبور است که در خانه بنشیند تا یکی از او را انتخاب کند و کلماتی مانند برای تو می‌میرم، خودم را فدای تو می‌کنم تو تمام هستی من هستی، تو نَفسِ من هستی و ... دختران را که در این جا محکوم‌اند نقش معشوق را بازی کنند را آن‌گونه که خود می‌خواهند بازی می‌دهند. نباید فراموش کنیم که در مورد زن و شوهرهای ایرانی که هم زنان و هم مردان، نگاه تملک‌آمیزی به یکدیگر دارند و آن را به نام عشق به همدیگر تحمیل می‌کنند.
حال راستی عشق چیست؟ فداکاری است یا در تملک قرار دادن دیگری؟ عشق، ایثار است یا حسادت؟ عشق، به دیگری به عنوان کالا نگاه کردن است یا انسان؟
در مورد این مسائل اعتقادم بر این است که عشق مادر به فرزند تنها عشق حقیقی و انسانی است که احساس خدا بودن در این عشق به وضوح قابل مشاهده است. مادر، اوج فداکاری است، راستی عشق مادر به فرزند را با عشق‌های دختر و پسر امروزی مقایسه کنیم؛ کدام یک عشق واقعی است؟ آری، در جامعه‌ی امروز ما آدم‌ها در حال نقش بازی کردن هستند، ریا موج می‌زند، آدم‌ها گرگ در پوست میش هستند و اخلاقیات در جامعه کمرنگ شده است و آن‌گونه که هابز می‌گوید انسان گرگ انسان است در جامعه ما همه‌ نشان می‌دهند که میش هستند اما نگاهی گرگ‌صفتی دارند که این واقعیت تراژ یک جامعه امروز ماست. و در حقیقت عشق در حال بی‌رنگ شدن است. و شاید بی‌رنگ شده باشد، بی‌رنگِ بی‌رنگ .

نوشته شده در Sat 25 Jul 2009ساعت 11:1 توسط ... یه دوست ...| |

تعجب کردی!؟...

میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم ...

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…!

 میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام ...

 راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو ، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !! ..... 

اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این "  ایثار " است ! مگر هر دو از یک تن نیست ؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست ؟

تن در برابر نان ننگ است ......

بفروش ! تنت را حراج کن…

من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان . 

شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین ...

شنیده ام روزه میگیری ،

غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی .

 من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه ، جمعه بازار دین خدا را براه کنم ،

زهد را بساط کنم ، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم ،

پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم ، محرم هم تعطیل نکنم!

فاحشه!!!… دعایم کن

نوشته شده در Sun 12 Jul 2009ساعت 10:43 توسط ... یه دوست ...| |

به نام او كه انقدر آه كشيدم تا تو را برايم فرستاد.

نمي دانم شايد سلام،

گاهي دلم مي خواهد بداني حال من چگونه است اما بدان كه من هميشه حال تو را مي دانم.اغلب دلم برايت تنگ مي شود هر لحظه يك بار تنــفــست مي كنم.جاي تعجب نيست يك ديوانه دارد با تو حرف مي زند خودت قضاوت كُن كه اول ديوانه نبود و حالا خوشحال است كه تو ديوانه اش كردي.اي وحيِ محض،الهام تمام ،اي خودِ حقيقت، اي سئوال همه جوابها و اي جواب ِهمه سئوال ها.

ديروز آسمان به خاطر پسركي  معصوم كه روياهاي عاشقانه اش براي هميشه ميان شدتِ اعتماد به مسافري رهگذر جا ماند،قطره هاي باران بر سرمان ريخت تا پسرك يك بار هم كه شده بخش كوچكي از آرزوهايش را گل داده ببيند.ديروز وقتي باران مي باريد من به ياد درسِ لطيف عصر هفت سالگي پشت پنجره ماندم تا او بيايد.

آن وقت ها مي گفتند او در باران آمد و من از آن وقت تا وقتي تو آمدي انتظارت را مي كشيدم بي آنكه بدانم گم شده ام كيست و ديروز هر چه نگاه به پنجره ريختم او نيامد و يا نه ديوانگي ست ببخش، تو نيامدي.

مي دانم قرار نبود كه بيايي و چه زيبا مي شود كسي وقتي بيايد كه قرار نيست.

راستي آن چيزي كه ماه ها پيش بردي حالا كجاست ؟؟

اينگونه نگاهم نكن ، دلـــم را مي گويم.تنهايي گاهي سبب مي شود كه در دامنه هاي زندگي اتراق كني و بار تحملت را بر شانه هاي كوه بزاري تا خستگي ات كمي در برود. راستي چه حكمتي ست كه من بيشتر ، غروب ها دلم براي تو تنگ مي شود!! نه فكر كني كه خورشيدي ، نه عزيزم خورشيد شبها مي رود و گل هاي آفتاب گردان را به حال خودشان مي گذارد.اما جالب است كه تو مهتاب هم نيستي كه روزها بروي در حقيقت تو هيچ وقت نمي روي كه قرار باشد بيايي.

اولين باري كه رفتي هنوز اين معما را نمي دانستم اما آن وقت كه با لحن فريادي ات مانع چكيدن اولين تگرگ اشكم شدي فهميدم رفتن نوعي ماندنست و تو رفتي كه بماني و ماندي، آنقدر ماندي و از آن سوي دور دستهاي مديترانه برايم خواندي كه من با تو و بي تو براي تو نوشتم.آن قدر بي پاسخ گذاشتي و گذشتي كه آخرش نه بخاطر من راستش نمي دانم به خاطر كه شايد به خاطر خودت برگشتي و همين مثل آن يك دانه عكست كه كنار ديوان حافظ و روي طاقچه خود نمائي مي كند كـلٌـي غنيمت است .

بمان اما اين بار نه ديگر از آن ماندن هايي كه رفتن دارد اين باز به زبان عاميانه بمان، به زبان همه كه وقتي تنها مي شوند ماندن كسي را زير لب با صاحب آسمانها در ميان مي گذارند ، يك بار هم به خاطر كسي كه  يه عمر برايت مُرد ، بمان.

 

اما لااقل بگو: بنويس، نقاشي كن يا اشاره كن كه به خاطر

او ماندي ، منــّت چشمان تو هم عالمي دارد مافوق عالم :

؟؟؟

 

 

نوشته شده در Sat 27 Jun 2009ساعت 15:38 توسط ... یه دوست ...| |

می گفت عاشقم، دوستش دارم وبدون او هيچم و برای او زنده هستم

او رفت و تنها ماند زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد

از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو...

...گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد

..گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش

گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است...

گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است...

گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنياپر شده...

از عشقهای زود ... گفت: عشق دروغی بیش نیست


تقدیم به همه کسایی که ادای عاشقا رودرمیارن و بد نامش کردن .

نوشته شده در Tue 23 Jun 2009ساعت 15:21 توسط ... یه دوست ...| |

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.

اما زخمی در پهلو دارم .

زخمی که به دشنه ای تیز ، پدر برایم به یادگار گذاشته است .

هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم .

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو ، برابر هیچ کی کاووسی ،

گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده ،

خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان .

زیرا درد است که مرد ، می زاید و زخم است که انسان می آفریند .

پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست .

پس زخمهایت را گرامی دار .

زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است ،

تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد ،

و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست .

و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست .

او که نامش خداوند است .

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر .

اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد ،

دستهایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد ،

بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد !

زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد .

من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم !

من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوستت دارم ،

زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم ، که انسانم ...

پدرم وصیت کرده است و گفته است :

از جانت دست بردار ، از زخمت اما نه ، زیرا اگر زخمی نباشد ، دردی نیست

و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد

و عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی داشت ...

دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است .

میراث پدر علیه السلام !

                                                                                                    عرفان نظر آهاری

 

نوشته شده در Sat 30 May 2009ساعت 17:15 توسط ... یه دوست ...| |

سلام دوستان

امروزیه پست خیلی کوتاهی تو وب سایت یکی ازدوستان دیدم که نظرمو خیلی به خودش جلب کرد .

خیلی واسم جالب بود و منو انداخت تو دس انداز فکر .

نوشته بود :

کاش جمعه ها آنقدر که منتظرسریال يوسف نبی بوديم، کمي هم منتظر يوسف زهرا بوديم.
جهت تعجيل در فرج صلوات .

نظر شما چیه ؟ تا حالا به این موضوع فکر کردین ؟

نوشته شده در Tue 19 May 2009ساعت 9:42 توسط ... یه دوست ...| |

فاطميه نقطه اوج عوض شدن يك امت است امتي كه با سكوت بدترين سرنوشت را براي خود انتخاب كرد. آيا به سكوت مي توان ايمان داشت ؟

 زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

*

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضه ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است

*

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...

(حميد رضا برقعي)

نوشته شده در Sun 10 May 2009ساعت 9:7 توسط ... یه دوست ...| |


من امشب در کنار خاطراتم مانده ام ....

تنها، با تجسم ان روزهاي سبز...

سرمست از بوي عشق، به بهار سفر کردم . بر روي گلبرگهاي شقايق هاي وحشي لطافت

روحت را يافتم. نسيم دلنواز بهاري، عطر وجودت را در بند بند وجودم پخش کرد. با صداي

چلچله ها، مدهوش اواي لطيف احساست شدم. واله و شيدااز عشقت، مجنون وار سري به

دشتهاي سرسبز زدم تا شايد بتوانم چيزي در بهار بيابم که نشاني از تو نداشته باشد.

تنها چيزي که يافتم خودم بودم که نشاني از تو نداشت اما خود تو بودم...سالهاست که بهار مي ايد

و مي رود ...اما تو با هر بهار آمدي و با بهار نرفتي . ماندي و من تنها غم رفتن بهار را داشتم . در

قاب خالي ديروز، تکرار زيبايي هاي امروزم را جستجو مي کنم

و مي بينم که آمدنت ، امروزم را از ديروزها، با رنگ قرمز نقاشي کرده است.       

نقاشي که در امتداد جاده سپيدش تنها تو هستي و بس...

پس چقدر زيباست که بگويم:

مثل روزهاي ماندگار...

مثل سکوت...

مثل نگاه...

سرزده آمدي.... به مانند سکوت سرزده بر دروازه ممنوع قدم مي گذاري و بيداري زندگي را با

مشتي آب به صورتم مي پاشي

مرا به رويايي تازه فرا مي خواني

به رويايي که هيچ تکاني نتواند آن را از فضاي سبز لحظاتم دور کند

باور نمي کنم انتهاي جاده، پايان قصه من و تو باشد.

جاده ای که در آن، حس نگاهي، غرور لبخندي و ماتم اشکي مانده است.

درست حدس زدي، روياهايم بي تو ناتمام مانده اند و عشقم به تو جاودان...

خاموشم...اما در حافظه ام قفسی ست، که پرواز را از من می ربايد .پاهايم به زنجير زمان قفل

می شود.

از قعر ابرهای شيشه ای نگاهت می کنم اما پيش از اين دستهايت را در حوالی دريا گم کرده ام.

دستهايي كه تمامي آوازهاي خوش  زندگی را برايم به ارمغان آورد .

چقدر دلم براي آهنگ طپش قلبي آرام تنگ است . 

راستی تو بگو در كجاي تابلوي زيباي زندگي مني؟

 

نوشته شده در Sat 9 May 2009ساعت 14:48 توسط ... یه دوست ...| |


نفس که می کشم ، با من نفس می کشد .

قدم که برمی دارم، قدم برمی دارد.اما وقتی که می خوابم،


بیدار می ماند تا خوابهایم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهایم را تعبیر کند.او فرشته من است
.

همان موکل مهربان. اشک هایم را قطره قطره می نویسد.دعاهایم را یادداشت می کند.

آرزوهایم را اندازه می گیرد و هر شب مساحت قلبم را حساب می کند و وقتی که می بیند دلتنگم ، پا در

میانی می کند و کمی نور از خدا می گیرد و در دلم می ریزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.

به فرشته ام میگویم:از اینجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رویا هایم میرسم؟میگویم:من

از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدیر میترسم.از سرنوشتی که خدا برایم نوشته است.من فصل آینده را

بلد نیستم.از صفحه های فردا بیخبرم. میگویم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مینوشتم.....

فرشته ام به قلم سوگند می خورد و آن را به من می دهد و می گوید:بنویس.هر چه را که می خواهی...

بنویس که دعاهایت همان سرنوشت توست.تقدیر همان است که خودت پیشتر نوشته ای...

 شب است و از هزار شب بهتر است. فرشته ها پایین آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من

است و می نویسم.می دانم که تا پیش از طلوع آفتاب تقدیرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.


 

نوشته شده در Sun 3 May 2009ساعت 16:28 توسط ... یه دوست ...| |


Design By : Night Skin